www.ravei.ir

برای تبلیغات تماس بگیرید : 09194754798

می خواهم که نخواهم


‏حق تعالی با بایزید گفت
که یا بایزید چه خواهی ؟
گفت خواهم که نخواهم !
زیرا همه‌ی رنج‌ها از آن می‌خیزد
که چیزی خواهی و آن میسّر نشود
چون نخواهی رنج نماند

#عطار_نیشابوری

مادر ...


بایزید بسطامی در راهی میرفت،
آواز جمعی بگوش وی رسید،
خواست که آن حال باز داند، فراز رسید.
 کودکی دید در لجن سیاه افتاده و خلقی بنظاره ایستاده، همی ناگاه مادر آن کودک از گوشه‌ای در دوید و خود را در میان لجن افکند و آن کودک را بر گرفت و برفت.
بایزید چون آن بدید وقتش خوش گشت، نعره‌ای بزد ایستاده و میگفت:
شفقت بیامد آلایش ببرد،
محبت بیامد معصیت ببرد،
عنایت بیامد جنایت ببرد.

#کشف_الاسرار
#رشیدالدین_میبدی

دریایی باشید


از بایزید پرسیدندآنکس که خدا دوستش دارد چه علامتی دارد؟
بایزید گفت:
آنکسی که خدا
او را بسیار دوست دارد

سه خصلت بدو می دهد :
سخاوتی چون سخاوت دریا
محبتی چون محبت آفتاب
و تواضعی چون تواضع زمین

حکایت


از بایزید پرسیدندآنکس که خدا دوستش دارد چه علامتی دارد؟
بایزید گفت:
آنکسی که خدا
او را بسیار دوست دارد

سه خصلت بدو می دهد :
سخاوتی چون سخاوت دریا
محبتی چون محبت آفتاب
و تواضعی چون تواضع زمین


بایزید بسطامی



اگر من صد بار بگویم؛
خداوندم اوست
تا او مرا بنده خود نداند
فایده ندارد

بایزیدبسطامی

حرف حساب


بایزید بسطامی را پرسیدند :

اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای؛

چه خواهی گفت؟
بایزید فرمود :
وقتی فقیری بر کریمی وارد میشود، به او نمیگویند چه آورده ای، بلکه میگویند چه میخواهی.
زندگى یک پاداش است، نه یک مکافات.
فرصتى است کوتاه تا ببالى، بیابى، بدانى، بیندیشى، بفهمى، و زیبا بنگرى، ودر نهایت در خاطره ها بمانی...

حکایت


نقل است که وقتی سیبی سرخ
برگرفت و در وی نگریست گفت:
این سیبی لطیف است.!
به سرش ندا آمد که:
ای بایزید!
شرم نداری که نام ما بر میوه ای نهی،
و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد.
شیخ گفت:
سوگندخوردم تا زنده باشم
میوه بسطام نخورم!!

بایزید بسطامی

تکیه ای از کتاب




مولانا در فیه ما فیه می‌گفت: «درون، عالَم آزادی است.» بایزید بسطامی هم گفته حقیقت درویشی آن است که در «کُنج دل» آن «گنج» را بیابی: «کسی را در کُنج دل خویش پای به گنج فرو شود».(تذکرة‌الاولیا‌ء‌، ص ۱۹۵) انگار از نظر عارفان قدرت‌های عجیبی دارد این دل که هیچ گیر و گرفت بیرونی قادر نیست با آن هماوردی کند. به گمانم اصل حرفِ فیلم «زندگی پنهان» اثر ترنس مالیک نیز، چیزی از این دست است.

حکایتی در تذکرة‌الاولیاء آمده که بیان همین نکته است و خیلی شنیدنی:

و از او [ابوبکر واسطی] می‌آید که یک روز در بیمارستانی شد. دیوانه‌ای دید ها و هوی می‌کرد و نعره می‌زد. گفت: «آخر چنین بندی گران بر پای تو نهاده‌اند چه جای نشاط است و هاوهوی؟» گفت: «ای غافل! بند بر پای من است نه بر دل من.»(تصحیح دکتر شفیعی کدکنی، ص ۷۹۹)

در میانه‌ی این حجم از دیوارها و بندها و میله‌ها، چه سخن بشارت‌آمیزی است:

بند بر پای من است نه بر دل من
بند بر پای من است نه بر دل من

عجب سخنی!

صدیق قطبی

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic